بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود .
بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزادست منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پردازان در رویای خویش داشته اند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسباب چینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا در آورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است،
و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.
شعر بالا بخشهایی از شعر بلند لنگستن هیوز است. این شعر را همیشه در دوره نوجوانی زیر لب زمزمه می کردم. غم و حسرت خاصی در آن نهفته است… وقتی یک شاعر آزاده یک شعر می گوید که درد بشریت در آن منعکس است این می شود جهانی، هر زمانی هم که بخوانی باز هم از آن لذت می بری.
پ..ن: فشار خون بعضی ها بالا نرود این شعر اصلا هیچ ربطی به حوادث روزهای اخیر ایران ندارد.