نگاشته شده توسط: بهار | فوریه 2, 2010

تایپ

نمی دونم این تایپ ده انگشتی چه صیغه ای بود گربیان ما رو گرفت اون هم تو این روزها که باید به سرعت پایان نامه رو تایپ کنم. وضعیت رو که بهبود نداده که هیچ ؛  سرعتم رو هم آورده پایین ،  تعداد خطاهامون رو برده بالا ……

مثل نواختن موسیقی می مونه بایدکلیدها رو لمس کنی و ذهن و دستت رو با هم هماهنگ کنی .

نگاشته شده توسط: بهار | ژانویه 15, 2010

غول ها هم معلم هستند

می دونی رئیسم رو چطوری می بینم؟ مثل غولی که همه چیز رو از بالا نگاه می کنه و چکش برداشته می خواد روح جزیی نگر منو تخریب کنه.

می دونی استادم رو وقتی زنگ می زنه و می پرسه «پایان نامه ات رو به کجا رسوندی؟» چطوری می بینم؟ مثل غولی که چکش برداشته و داره روی زمانهای من ضربه می زنه .

می دونی سرطان رو چطوری می بینم؟ مثل غولی که با چکش داره تمام سلولهای بدن پدرم رو تخریب می کنه .

می دونی دوست پسر رو چطوری می بینم؟ مثل غولی که با چکش سردش روی عاطفه من می کوبه و وقتی شانه هایش را برای گریه کردن می خوام با سردی میگه خودت رو برای چیزای کوچیک ناراحت نکن. من کار دارم باید برم.

پ.ن: این نوشته را پریشب نوشته بودم . اما امروز که جمعه است و از خستگی طول هفته کم شده، فکر می کنم همه زندگی یه جور کلاس درسه. برای یادگیری بیشتر، برای رشد بیشتر ……

نگاشته شده توسط: بهار | دسامبر 11, 2009

کار کردن: فصل جدید زندگی من

هر روز که از کار می گذره  برام جالب تر میشه و زندگیم هم به همون اندازه جالب تر. از وقتی که قرارداد رو امضا کردم پدرم پول توجیبیم رو قطع کرد. یک ماهه که با پس اندازم زندگی می کنم … اما نمی دونم چرا اینقدر خودم رو ثروتمند حس می کنم.

محیط کارم رو دوست دارم  . تنها کسی که اونجا بی کس و کاره و فامیل کسی نیست ، من هستم . برای همین تمام تلاشم رو می کنم که کار یاد بگیرم. به یمن رزومه جعلیی که نوشته بودم تهیه خبر رو هم به عهده من گذاشتند. ..

نگاشته شده توسط: بهار | نوامبر 11, 2009

جانم فدای مردم

سپاه باید پشت مردم باشد. اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش وسپاه
باید بگویند: جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل
مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است. ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق
مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد.اگر بگوید جانم فدای رهبر که این می‌شود همان
زمان شاه. پس مردم برای چی انقلاب کردند؟

منبع: امام خمینی، صحیفه نور، جلد سوم پاراگراف 132

نگاشته شده توسط: بهار | سپتامبر 17, 2009

فداکاری زنانه

 

چندی پیش پای صحبت خانم لیسانسه ای  نشسته بودم که همسر یک آقای دکتر بود( البته این آقای دکتر پزشک نبود) او می گفت: » زن ایرانی وقتی مدارج بالای علمی را کسب می کند هیچوقت به شوهرش فخر نمی فروشد همان زنی است که بود حتی بار مسئولیت زندگی دوبرابر روی شانه هایش قرار می گیرد اما صبورانه به همه وظایفش می رسد اما اگر مردی مدارج بالاتر را طی کند دیگر همسرش را قبول نخواهد داشت.»

یاد صحبت های استادم افتادم که همسرش لیسانس بود و خودش دکترا داشت. می گفت:» با اینکه من تحصیلاتم را خانه شوهرم ادامه دادم و او به خاطر من از تحصیلاتش گذشت اما الان در خیلی از مسائل زندگی با هم اختلاف داریم اما من هیچ چیز نمی گویم و صبورانه به زندگی ام ادامه می دهم .»

چندی است به این فکر می کنم که آیا فداکاری زنانه یک ارزش است یا یک نوع تباهی؟

نگاشته شده توسط: بهار | اوت 7, 2009

پیاز

 

پیاز چیز دیگری است.

دل و روده ندارد.

تا مغزِ مغز پیاز است

تا حد پیاز بودن

 پیاز بودن از بیرون

پیاز بودن از ریشه

 پیاز می تواند بی دلهره ای به درونش نگاه کند.

در ما بیگانگی و وحشی گری ست

که پوست به زحمت آن را پوشانده

جهنمِ بافت هایِ داخلی در ماست

آناتومیِ پرشور

 اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ

 فقط پیاز است.

پیاز چندین برابر عریان تر است

تا عمق، شبیه به خودش

 پیاز وجودی ست بی تناقض

پیاز پدیده موفقی ست.

لایه ای درون لایه ایی دیگر به همین سادگی

 بزرگ تر کوچک تر را در برگرفته

 و در لایه بعدی یکی دیگر یعنی سومی و چهارمی.

فوگ1 متمایل به مرکز

 پژواکی که به کُر تبدیل می شود.

 پیاز، این شد یک چیزی:

نجیب ترین شکم دنیا.

از خودش هاله های مقدسی می تند برای شکوهش.

درما- چربی ها و عصب ها و رگ ها

مخاط و رمزیات.

 و حماقتِ کامل شدن را

از ما دریغ کرده اند.

پ.ن: قطعه موسیقی بر مبنای چند صدایی یا پلی فونی

                                                                                                     از کتاب: آدمهای روی پل

                                                                                                       ویسواوا شیمبورسکا

                                                                                                        ترجمه : چوکا چکاد

نگاشته شده توسط: بهار | ژوئیه 25, 2009

کابوس جورج اورول به حقیقت پیوست

 

http://news.parseek.com/Url/?id=3287675

کتاب معروف جورج اورول «1984» از کتابهای مورد علاقه من است.

از موضوع این کتاب همیشه برای ترساندن بچه های خوابگاه استفاده می کردم. بعد نیست به لینک بالا یک سری بزنید.

نگاشته شده توسط: بهار | ژوئیه 2, 2009

بگذار این وطن دوباره وطن شود

 

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود .

 بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در آنجا که آزادست منزلگاهی بجوید.

(این وطن هرگز برای من وطن نبود)

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پردازان در رویای خویش داشته اند.

بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود

سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی اعتنایی نشان دهند

 نه ستمگران اسباب چینی کنند

تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا در آورد.

 (این وطن هرگز برای من وطن نبود.)

آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند.

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است،

و برابری در هوایی است که استنشاق می کنیم.

شعر بالا بخشهایی از شعر بلند لنگستن هیوز است. این شعر را همیشه در دوره نوجوانی زیر لب زمزمه می کردم. غم و حسرت خاصی در آن نهفته است… وقتی یک شاعر آزاده یک شعر می گوید که درد بشریت در آن منعکس است این می شود جهانی، هر زمانی هم که بخوانی باز هم از آن لذت می بری.

 پ..ن: فشار خون بعضی ها بالا نرود این شعر اصلا هیچ ربطی به حوادث روزهای اخیر ایران ندارد.

نگاشته شده توسط: بهار | ژوئن 20, 2009

عدالت

عدالت بدون آزادی = عدالت تک گفتاری

نگاشته شده توسط: بهار | مه 21, 2009

تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل

در حالی دارم پایان نامه ام را می نویسم که اتفاقات بیشماری در اطرافم رخ می دهد.بعد از لغو مجوز انجمن اسلامی دانشگاهمان و مصادره کردن اموالش توسط دانشگاه، انتخابات شواری صنفی صورت گرفت؛ آن هم با تحصن همگانی بچه های دانشگاه برای اعتراض به رد صلاحیت تعدادی از دانشجویان.بماند که نگذاشتند شورای صنفی خوابگاه تشکیل شود و بهانه اشان هم این بود که آرا به حد نصاب نرسیده است چرا که برگزاری انتخابات را بین دو تعطیلی گذاشته بودند و ساکنین خوابگاه به خانه هایشان رفته بودند.با تلاش بچه های شورای صنفی کیفیت غذا مطلوب شد اما مساله آب شرب همچنان لاینحل ماند و در جلسه پرسش و پاسخ با ریاست دانشگاه که همان ادبیات کوچه بازاری رئیس جمهور عدالت گستر را دارد فقط توانستیم ثابت کنیم که این آب آلودگی دارد… و او با آن سفسطه گری اش نتوانست جلوی بچه ها پاسخ مناسبی دهد و …
حالا انتخابات ریاست جمهوری و برگزاری جلسات مناظره که بیشتر از آنکه مناظره علمی و نتیجه گیری باشد تبدیل به جلسات تبلیغات مهندس موسوی و دکتر احمدی نژاد شده است.و… و… و…
و برگزاری مسابقات قوی ترین مردان ایران وسط محوطه دانشگاه به مدت سه روز که ورود برای عموم هم آزاد بود. در باورم نمی گنجد دانشگاهی که اگر دانشجوی خودش کارت دانشجویی همراهش نباشد چندین ساعت در نگهبانی دانشگاه سوال پیچ می شود چرا برای چنین مسابقه ای که حتی برگزاری آن در محیط علمی و فرهنگی دانشگاه جای سوال است، ورود برای عموم آزاد می باشد! این افراد با چه مجوزی وارد محیط دانشگاه می شوند؟
یادم می آید روز اول از کنار داربستهایی که راه ارتباطی دو دانشکده را قطع کرده بود به سختی عبور می کردم تا به غذا خوری بروم دستانم را جلوی چشمم گرفته بودم تا پوشش نامناسب مردان قوی آزارم ندهد. بگذریم از حرکات نامناسب این افراد که حتی در محله های پایین شهر هم چنین رفتارها و تعرضاتی را نمی بینیم و بی کفایتی آقایان مسئول به جایی رسیده بود که امروز اراذل و اوباش وارد دانشگاه شده و دخترها را دوره کرده بودند و حراستی که همیشه با بی سیمهایش میان دانشجویان پرسه می زند هیچ عکس العملی نشان نداده بود و دانشجویان پسر خود دست بکار شده و دخترها را نجات داده بودند.
آیا این سیاست بزن و در رو نیست؟
ایجاد رعب و وحشت در دانشگاه کوچک و دور از شهری چون دانشگاه تربیت معلم آذربایجان چطور معنا می شود؟
آیا استعفای آبکی رئیس دانشگاه حیثیت و حرمت دانشجو را برمی گرداند؟

پ.ن: متاسفانه هنگام وقوع این قضایا من در دانشگاه حضور نداشتم. وگرنه عکس هم تهیه می کردم.

Older Posts »

دسته‌ها